مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .
زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:
ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .
سلام به منم سربزن
سلام....باشه عزیزم حتما
مرتیکه احمق دوزدی خودشو نمی بینه ...
کصافطططططططططط
دقیقا جامعمونو نشون میده مرسی عزیزم میخام برات بوس بفرستم ولی بوسش خیلی بی ریخته ادم بدش میاد
هیچ چیز غیر ممکن نیست ،محالی در عالم نیست ،همه چیز شدنی ست ،جز یک چیز ..زندگی بی تو !
خیــــــــــلی قشنگ بود
خیلی قشنگ بود عزیزم
مرسی عزیزم....