X
تبلیغات
رایتل

باز باران بارید.......خیس شد خاطره ها

هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند.....





گفت: بزن به سلامتیه پت ومت

گفتم:حتما به خاطراینکه خنده دار بودن؟؟

گفت: نه،به خاطراینکه تاتهش باهم بودن..


[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 00:56 ] [ sajede ]

[ 10 نظر ]

مردها نامردترین موجوداتند !

تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر آنها نشده 

و هنگامی که قلب زن را تسخیر کردند با تمام مردانگی ناجوانمردی می کنند .

دکتر علی شریعتی

[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 00:51 ] [ sajede ]

[ 5 نظر ]

میخواهم از داستان علاقه ام به تو بنویسم....

یکی بود یکی....

.

.

.

.

.

بی خیال!!!!

خلاصه اش می شود اینکه دوستت داشتم و نفهمیدی....!!!


66445375860358151170.jpg

[ پنج‌شنبه 26 تیر 1393 ] [ 14:11 ] [ sajede ]

[ 5 نظر ]

 ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﺯﻥ ﺑﻬﺖ ﮔﯿﺮ ﻣﯿﺪﻩ … 
ﺍﺯﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ …
ﺣﺴﻮﺩﯾﺶ ﮐﻼﻓﺖ ﮐﺮﺩﻩ …
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺎﺵ !!
ﭼﻮﻥ ﻋﺎﺷﻘﺘﻪ …
ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﻪ …
ﺍﻣﺎ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ …
ﺳﺎﮐﺖ ﺷﻪ …
ﺍﻭﺝ ﮔﯿﺮﺩﺍﺩﻧﺶ ﺑﺸﻪ ﯾﻪ ﮐﻠﻤﻪ :
ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ …
ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻩ …
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺧﻄﺮ …


[ چهارشنبه 20 فروردین 1393 ] [ 20:54 ] [ sajede ]

[ 5 نظر ]




چگونه خیانت میکنند؟

چگونه در کنار دیگری به آرامش میرسند؟

من بالشم را که عوض میکنم خوابم نمیبرد.....


[ یکشنبه 18 اسفند 1392 ] [ 10:46 ] [ sajede ]

[ 3 نظر ]


 آری سهراب...

تو راست می گویی!

آسمان مال من است...

پنجره. عشق. زمین. دوست. هوا. مال من است!


 
ادامه مطلب

[ جمعه 25 بهمن 1392 ] [ 23:47 ] [ sajede ]

[ 6 نظر ]


دختر کوچولو: چیکارم داشتی گفتی بیام اینجا؟


پسر کوچولو: میشه با پسرای دیگه بازی نکنی؟، آخـــــــــه من دوست دارم..

[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 16:50 ] [ sajede ]

[ 21 نظر ]

[ سه‌شنبه 24 دی 1392 ] [ 19:22 ] [ sajede ]

[ 9 نظر ]

دلخوش از آنیم که حج میرویم!!


 غافل از آنیم که کج میرویم.....!! 


کعبه به دیدار خدا میرویم...؟؟؟


 او که همینجاست....کجا میرویم!؟


 حج بخدا جز به دل پاک نیست.... 


شستن غم از دل غمناک نیست...


 دین که به تسبیح و سر و ریش نیست


 هر که علی گفت که درویش نیست.....


 صبح به صبح در پی مکر و فریب......


 شب همه شب گریه و امن یجیب...!!؟؟

[ سه‌شنبه 24 دی 1392 ] [ 19:14 ] [ sajede ]

[ 3 نظر ]

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 01:31 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 01:28 ] [ sajede ]

[ 6 نظر ]

یاد دارم در غروبی سرد سرد 


می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد


داد می زد : کهنه قالی می خرم


دسته دوم جنس عالی می خرم


کاسه و ظرف سفالی می خرم


گر نداری کوزه خالی می خرم


اشک در چشمان بابا حلقه بست


عاقبت آهی کشید بغضش شکست


اول ماه است و نان در سفره نیست


ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟


بوی نان تازه هوشش برده بود


اتفاقا مادرم هم روزه بود


خواهرم بی روسری بیرون دوید


گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 00:32 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند


و برای فرج آقا "دعا " می کند....

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 00:26 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]


چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.


معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

 


ادامه مطلب

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 00:23 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 00:19 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]



دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد  


بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد ... 


                                            بقیش تو ادامه مطلب... 



ادامه مطلب

[ سه‌شنبه 17 دی 1392 ] [ 23:06 ] [ sajede ]

[ 4 نظر ]

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .

زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره
۹۰۰ گرم بود.

او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن
۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .

[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 20:30 ] [ sajede ]

[ 6 نظر ]

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ........... 



ادامه مطلب

[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 20:25 ] [ sajede ]

[ 4 نظر ]

انا لله و انا الیه راجعون....

همه آمدیم که بازگردیم به سوی او 

نیامدیم که بمانیم و ماندگار شویم


به نام او آغاز میکنم خدایی که خالق هستی و نیستی ست،هرچه خواهد بنیان می نهد و بنیان هر کس را که خواهد از جهان بر میکند.


ابوالفضل جان سلام...... 



ادامه مطلب

[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 20:16 ] [ sajede ]

[ 7 نظر ]

مقیم لندن بود.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.

راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد! 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 19:04 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد......... 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 18:43 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

 یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

 مطالب طنز و خنده دار, کـلاغ عـــاشــق

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 10:01 ] [ sajede ]

[ 5 نظر ]


من در کشوری زندگی می کنم که


دویدن سهم کسانی است که هرگز نمی رسند


و رسیدن سهم کسانی که هرگز نمی دوند...


ارزش مردگانش چندین برابر زندگانش است..


در سرزمین من مردمانش با نفرت بیشتری به بوسیدن دو عاشق نگاه


 می کنند تا صحنه ی اعدام یک انسان


در سرزمین من. . . 


[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 21:40 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]

 در عجبم چرا با تمدن چند هزار ساله ی ما حاج فیروز ماگدایی میکنه ولی بابا نوئل راه میره کادو میده!!!!!

[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 21:30 ] [ sajede ]

[ 10 نظر ]

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر. می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختاربه داشتن چهارهمسر هستی، برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی – به لطف قانون گزار می توانی ازدواج کنی.در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی. او می زاید و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی. او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر باشد، او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی!  اومادر می شود و همه جا می پرسند: (نام پدر ؟)! وهرروز: او متولد می شود، عاشق می شود، مادر می شود، پیر میشود وبعد میمیرد، وقرنهاست که او: عشق می کارد و کینه درو می کند.چرا که: در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی برباد رفته اش را می بیند. و در قدم های لرزان مردش، گام های شتاب زده جوانی برای رفتن.و دردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد او می آورد که تهی از دل بوده. و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.و این ها همه  کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او ...

[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 17:02 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]

می دانم گاهی دلت تنگ می شود،همان دلهای بزرگی که جای من در آن است

آنقدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.....

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش،هنوز من هستم

هنوز خدایت همان خداست.....!!!

هنوز روحت از جنس من است......!!!

اما من نمیخواهم تو همان باشی....!!!

تو باید در هر زمان بهترین باشی......نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟؟؟!!!!

                  ((شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند و جنسش عوض نمی شود

                     و می دانی که من شکست ناپذیر هستم.......وتو مرا داری....برای همیشه))

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد....

چون هر گاه تنها شدی،تازه مرا یافته ای....

چون هر گاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،صدای خرد شدن دیوار بین خودم و خودت را شنیده ام!!

درست است مرا فراموش کردی اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم....

می خواهم شاد باشی....این را من می خواهم...

تو هم می توانی این را بخواهی....خشنودی مرا....

من گفته ام:و جعلنا نوحکم سباتا(خواب را مایه ی آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود،نگران نباش

دستان مهربانم قلبت را می فشارد،شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟؟!!

اما نه........من هم دل به دلت بیدارم

فقط کافیست خوب گوش بسپاری و بشنوی ندایی که:

                                                          ((تو را فرا می خواند به زیستن!))

[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 14:31 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم 
باغبان از پی من تند دوید 
سیب را دست تو دید 

غضب آلود به من کرد نگاه 
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 
و تو رفتی و هنوز  
سالهاست که در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

 

من به تو خندیدم 
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 
پدرم از پی تو تند دوید 
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 
پدر 
پیر من است
من به تو خندیدم 
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 
بغض 
چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 
دل 
من گفت: برو 
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. 
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 
حیرت و بغض تو تکرار کنان 
می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد

  

او به تو خندید و تو نمی دانستی  
این که او می داند  
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی  
از پی ات تند دویدم  
سیب را دست دخترکم من دیدم  
غضبآلود نگاهت کردم  
بر دلت بغض دوید  
بغض ِ چشمت را دید  
دل و دستش لرزید  
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک  
و در آن دم فهمیدم  
آنچه تو دزدیدی سیب نبود  
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک  
ناگهان رفت و هنوز  
سال هاست که در چشم من آرام آرام  
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان  
می دهد آزارم  
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم   
می دهد دشنامم  
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز  
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم  
که خدای عالم  
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

مسعود قلیمرادی

 

دخترک خندید و  
پسرک ماتش برد  
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده  
باغبان از پی او تند دوید  
به خیالش می خواست  
حرمت باغچه و دختر کم سالش را 
از پسر پس گیرد 
غضب آلود به او غیظی کرد 
این وسط من بودم  
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم  
من که پیغمبر عشقی معصوم  
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق  
و لب و دندان ِ  
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم  
و به خاک افتادم  
چون رسولی ناکام  
هر دو را بغض ربود  
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت 
او یقیناً پی معشوق خودش می آید  
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود   
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد  
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام  
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز   
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم  
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند  
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت 

جواد نوروزی

 

[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 13:47 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]


دخترک خنده کنان گفت که چیست؟؟

راز این حلقه ی زر...

راز این حلقه که انگشت مرا..... 

اینچنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

اینهمه تابش و رخشندگی است....

مردحیران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است....

همه گفتند:مبارک باشد!!

دخترک گفت:دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی...............

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر....

زن پریشان شد و نالید که وای....

وای این حلقه که درچهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است.......

                                         "فروغ فرخزاد "

[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 11:31 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]

در فلق بود که پرسید سوار:

آسمان مکثی کرد

رهگذرشاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:نرسیده به درخت.........

کوچه باغی است که از یاد خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سربه در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل....

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی

کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور....

و از او می پرسی:

                        ((خانه ی دوست کجاست؟؟؟))


من دلم می‌خواهد

خانه‌ای داشته باشم پر دوست،

کنج هر دیوارش

دوست‌هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو…؛

هر کسی می‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند.

شرط وارد گشتن

شست و شوی دل‌هاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست…

بر درش برگ گلی می‌کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می‌نویسم ای یار

خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

” خانه دوست کجاست؟"

 

فریدون مشیری 



[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 11:28 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

"دوستت دارم " را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه ی دشمن....

که فشانی بر دوست....

راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست!!

در دل مردم عالم به ((خدا))

نور خواهد پاشید....

روح خواهد بخشید....

تو هم ای خوب من....

این نکته به تکرار بگو....

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو

"دوستم داری" را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو......

                                      (( استادفریدون مشیری))

 

[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 11:26 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]


آن که  خاک  سیهش  بالین  است

اختر   چرخ  ادب  پروین   است

گر چه  جز  تلخی  از  ایام   ندید

هرچه خواهی سخنش شیرین است

 

صاحب آن همه گفتار امروز

سایل فاتحه و یاسین است

دوستان بِه که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

 

خاک بر دیده بسی جانفرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است

 

هر که باشی و ز هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چون بدین نقطه رسد مسکین است

 

اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره زیرین است

 

خرم آنکس که در این محنت گاه

                   ((خاطری را سبب تسکین است))

 

                                                                             "پروین اعتصامی"

 

[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 11:18 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

شعری از حافظ:


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

                                                    

                                     به خال هندویش بخشم سمرقندو خارا را


گروسی(انتقاد از حافظ):     


اگر آن کرد گروسی به دست آرد دل ما را

                                                   

                                       بدو بخشم تن و جان و سر و پا را


جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی


                                       نه چون حافظ که میبخشدسمرقندوبخارا را


و جواب زیبای دکتر انوشه:


اگر آن مه رخ تهران به دست آرد دل ما را


                                        به لبخندترش بخشم تمام روح و معنا را


تن و جان و سر و پا را به خاک گور می بخشند


                                      نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 17:12 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

مگسی را کشتم....

نه به این جرم که حیوان پلیدی است بد است!

ونه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است!

طفل معصوم به دور سر من می چرخید؛به خیالش قندم!

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد....

مگس خوبی بود...!!!

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم...

                                                                                        (مرحوم حسین پناهی)

[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 23:36 ] [ sajede ]

[ 0 نظر ]

می دانم گاهی دلت تنگ می شود،همان دلهای بزرگی که جای من در آن است

آنقدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.....

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش،هنوز من هستم

هنوز خدایت همان خداست.....!!!

هنوز روحت از جنس من است......!!!

اما من نمیخواهم تو همان باشی....!!!

تو باید در هر زمان بهترین باشی......نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟؟؟!!!!

                  ((شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند و جنسش عوض نمی شود

                     و می دانی که من شکست ناپذیر هستم.......وتو مرا داری....برای همیشه))

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد....

چون هر گاه تنها شدی،تازه مرا یافته ای....

چون هر گاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،صدای خرد شدن دیوار بین خودم و خودت را شنیده ام!!

درست است مرا فراموش کردی اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم....

می خواهم شاد باشی....این را من می خواهم...

تو هم می توانی این را بخواهی....خشنودی مرا....

من گفته ام:و جعلنا نوحکم سباتا(خواب را مایه ی آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود،نگران نباش

دستان مهربانم قلبت را می فشارد،شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟؟!!

اما نه........من هم دل به دلت بیدارم

فقط کافیست خوب گوش بسپاری و بشنوی ندایی که:

                                                          ((تو را فرا می خواند به زیستن!))

[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 23:27 ] [ sajede ]

[ 2 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه