باز باران بارید.......خیس شد خاطره ها

هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند.....


چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.


معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

 

 

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.


کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:


اقااجازه!چرادروغ می گویید؟


…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟


همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.


پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.


سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.


معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:


بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!

[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 00:23 ] [ sajede ]

[ 1 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه